تبليغاتX
اسید پرکلرودوفور
زمان همه چیز را نابود می کند
فرسودگی، کهنگی، تغییر، تحول،مردن،
نابودی و در نهایت نیستی
................................................
از دید کائنات یک دانه ارزن هستم...
از دید زمین یک موجود جاندار هستم...
از دید جانداران یک حیوان هستم...
از دید حیوانات یک انسان هستم...
از دید انسانها یک مرد هستم...
از دید مردان یک پسر هستم...
از دید پسران آشنا یا غریبه هستم...
از دید غریبه ها یک مسلمان هستم...
از دید مسلمانان یک کافر نجس هستم...
از دید کافران غربی یک تروریست هستم...
از دید تروریست ها یک قربانی هستم...
از دید قربانی ها من یک آزاد هستم...
از دید آزادی من یک قفس هستم...
از دید خانواده یک مرتد هستم...
از دید دوستان یک چیزخل هستم...
از دید گذشته من هیچی نیستم...
از دید آینده من یک رویا هستم...
از دید امروز...
و از دید امروز من همینم که هستم...
-----------------------------------------------
Menu

Links
امروز هم مثل تمام روزهای دیگر شروع شد. مثل همه روزهای قبل، خورشید طلوع کرد و باز هم هیاهوی مردم و صدای موتور و بوق ماشینها سکوت مه آلود کوچه و خیابان محله را شکست.تنها فرقی که امروز با روزهای دیگر دارد این است که پیرمرد گرد قلنبه فرسوده ما یک بار دیگر از خط پایان عبور کرده و دور جدید خودش را در دوی ماراتن آغاز کرده است. دوی ماراتنی که هنوز هم که هنوزه معلوم نیست در دور چندم قرار است به اتمام برسد. داور و ناظر این مسابقه هم که مثل سابق همانطور داغ و سوزان و پرهیجان سر جایش ایستاده و مواظب دویدن این پیرمرد و سایر دوندگان است تا مبادا کوچکترین اشتباهی ازشان سر بزند.

از وقتی که پیرمرد پا به سن کهولت گذاشته با لجاجت خاصی گام به گام قدمهایش را شمرده و محاسبه می کند گویی که می خواهد چیز خیلی مهمی را به دیگران خاطر نشان کند یا اینکه در پی اثبات حقیقت پنهانی می باشد. سابق بر این برایش مهم نبود که چند قدم بر می دارد و زمان را چگونه می گذراند ولی به هر حال پیری هست و هزار درد بی درمان و دودهایی که از کنده بلند می شود. با همه این تفاسیر کسی توجه چندانی به آن پیرمرد نمی کند. در واقع کسی علاقه ای به سرگذشت آن پیرمرد رنجور و درد کشیده ندارد. همه و همه بی اعتنا به گامهای پیرمرد و دویدن او در سیکل دایره واری که گویی تا ابد ادامه دارد پی کسب و کارشان می روند و تنها این من هستم که برای لحظه ای به یاد آن پیرمرد می افتم. آخر هر چه باشد نتیجه دویدن آن پیرمرد بر زندگی من هم تاثیر گذار است...

(فلاش بک)
از جا بلند می شوم و لباسهایم را پوشیده و از خانه بیرون می زنم. مسیرم را به سمت نانوایی کج می کنم. نانوایی خلوت است. یک نفر افغانی از خلوت بودن نانوایی استفاده کرده  تعداد زیادی نان جمع می کند. شاطر بعد از گرفتن پول از افغانی تعداد نانها را می پرسد. افغانی می گوید بیست و سه تا. من هم یک اسکناس صد تومانی پاره و کثیف به دست شاطر می دهم و در عوض یک نان کوچک و بی قواره و خمیر که قسمتهایی از آن هم سوخته برمی دارم و بیست و دو سنگ ریز و درشت داغ را از آن جدا کرده و دور می اندازم. آخرین سنگ که بیست و سومی آنها می باشد سنگ لجباز و یک دنده ای به نظر می رسد. جا خوش کرده در کله نان سنگک و مگر حاضر می شود که دور انداخته شود. به هر زوری که شده خودم را از شرش خلاص میکنم.

در مسیر نانوایی تا خانه چشمم به در خانه ای می افتد که نقش و نگار باستانی دارد. همان نقش و نگاری که ما یاد گرفته ایم به آن افتخار کنیم و باد به غبغبه مان (فکر کنم اشتباه نوشتم آخه سوادم بیشتر از این حد نیست) بیندازیم ولی قرار نیست خودمان هیچ غلطی بکنیم. همانطور که لقمه ای نان در دهانم می گذارم و می جوم شماره پلاک روی همان در نظرم را جلب می کند. بیست و سه.

نان را روی میز گذاشته و به داد کتری می رسم که از بس جیغ کشیده گلویش گرفته و بخار از دماغ و باقی سنبه سوراخهایش بیرون زده. صدای مجری از یکی از شبکه های تلویزیون را می شنوم که اعلام می کند ساعت هشت و بیست و سه دقیقه شده است. با شک و تردید به ساعت خانه نگاه می کنم. آری درست است. ساعت ما هم هشت و بیست و سه دقیقه را نشان می دهد. تعجب می کنم که چطور این بار ساعتمان زمان دقیق را نشان می دهد. از روی شوخی هم که شده لحظه ای تصور می کنم که هارولد لوید از عقربه ساعت خانه مان آویزان شده و هر آن ممکن است که سقوط کند. استکانم را پر از چای می کنم و جوری بین خودم و ساعت نگاه می دارم که هنگامی که هارولد لوید افتاد از دید من داخل دریای چایی بیفتد و نجات پیدا کند. هر چند که این احتمال را هم می دهم که آن وقت از داغ بودن چایی من که بخارش وحشتناک به نظر می رسد خفه شده و درجا بسوزد. مردک کله خر بیچاره.

مگس مزاحمی این وقت صبح صبحانه را کوفتمان کرده است. حیف که دیگر وقت ندارم وگرنه یک حال جانانه به این مگس می دادم که دیگر هوس موی دماغ شدن من را نکند. کشوی دی وی دی هایم را باز می کنم و بیست و پنج عدد از فیلمهایی که به دوستم قولش را داده بودم بر می دارم. دو عدد از فیلمها را پیدا نمی کنم پس بیست و سه عدد دی وی دی را داخل کیف سیاهم می گذارم که روی یکی از آنها با رنگ آبی و به انگلیسی نوشته شده شماره بیست و سه. این همان فیلم جیم کری هست که نسبت به عدد بیست و سه آلرژی پیدا می کند و دیوانه می شود. در همین لحظه به یاد پیرمرد گرد و قلنبه فرسوده می افتم. به یاد بیست و سه قدم آخرش. قدمهایی که به دلیل خستگی ناشی از کهولت آرامتر از قبل شده بود. ناخودآگاه و به طور غریزی سرم را بر می گردانم و به تقویم روی دیوار نگاهی می اندازم. درست است امروز بیست و سومین روز از هشتمین ماه سال است. یعنی درست همان زمانی که پیرمرد گرد قلنبه فرسوده همیشه از خط پایان عبور می کند.
دلم برایش می سوزد و آرزو می کنم که یک روز سرانجام همچون فارست گامپ دست از دویدن بردارد و به زندگی عادیش برگردد و دیگر هیچگاه در هیچ مسابقه دوی ماراتنی شرکت نکند چون به نظرم دوی ماراتن باید چیز خیلی کوفتی باشد.


پ.ن:
نمیدونم بابت این پستم و نوشتم باید بهتون کلید بدم یا نه؟؟؟
آخه اگه منظور منو از المانهاش نفهمید حسابی حسرت میخورم...
خیلی راحت پشت میز نشستم. آدمایی که وارد میشن بعد از کندن کفشهاشون به طرفم میان و منم کلیدی رو بدستشون میدم. بعد میرن سمت قسمتی که درست روبروی منه و تعدادی کمد فلزی روی همدیگه چیده شده و به اصطلاح یک رختکن رو تشکیل میده. آهنگ تکنوی کوبنده ای بر جو حاکم شده.
یکی دیگه وارد میشه و کفشاشو در میاره و به سمت من میاد. سلام و خسته نباشید میگه و منم کلید 25 رو بهش میدم چون میدونم خالیه. بعد اسمش رو میپرسم. میگه موسوی. توی دفتر جلوی روم اسمش رو یادداشت میکنم. جلوی اسمشم شماره کلید رو مینویسم. طرف میره سمت رختکن و شروع میکنه به لخت شدن. ولی قبل از رفتن یه نگاه هم به ظرف شکلاتی که جلوی من روی میزه میندازه. وقتی لباسهای تمرینشو میپوشه دوباره به طرف من میاد و کلیدش رو میده به من. بعد یه شکلات از توی ظرف بر میداره و میکنه توی دهنش و میره سراغ تمرینش.
افراد دیگه ای هم که وارد میشن از شکلاتهای درون ظرف برمیدارن. چند دقیقه بعد من که مراقبم تا بچه هایی که تمرین میکنن وزنه هاشون رو دوباره سر جاش بذارن که اکثرا هم نمیذارن، چشمم به همون موسوی میفته که دوباره به طرف من میاد. اما همون جور که حدس زده بودم در واقع به طرف من نمیاد بلکه برای شکلات میاد. حین نزدیک شدن با خودش زمزمه کنان میگه که این شکلاتها برای چیه. کسی که در حال برداشتن شکلات بود توجهی بهش نمیکنه و میره طرف رختکن. موسوی دو تا شکلات بر میداره و بی اعتنا از دونستن جواب سوالی که لحظه ای قبل پرسیده بود به سمت سالن باشگاه برمیگرده.
یه پنج دیقه ای میگذره و من گاهی به سالن نگاه میکنم که مراقب رفتار ورزشکارهای بااراده باشم و گاهی هم به سمت رختکن که جلومه نگاه میکنم تا نظری به بدن لخت مردم انداخته باشم. هه.. خیلی جالبه دیدن صحنه هایی که در آن پوست و گوشتهایی که از شکم آویزان است و چیزهایی هم از زیر شکم درون شرت. کوچیک و بزرگ در سایزهای مختلف. دیدن شرتهای مامان دوز و یا گل منگلی یا پیرمردی پشمالویی که شرت صورتی با عکس میوه پوشیده. آدمهای بزرگی که معلوم است چیزهای کوچکی دارند و آدمهای کوچکی که ظاهرن چیزهای بزرگی دارند.
دوباره موسوی سروکلش پیدا میشه. اینبار بلندتر ولی بازهم با خودش میگوید آهان امروز ولادت حضرت معصومست و باز هم شکلات برمیداره. یک دو شاید هم سه یا چهارتا و میرود پی کارش. خب آخه امروز تولد یکی از همین همیشگی هاست و مردم هم دلشون غش میره واسه نذر کردن... من هم تنها کاری که میکنم اینه که نگاهم رو از روش بردارم تا نکنه خدای نکرده دچار تشویش و حتی عذاب وجدان بشه و شکلاتها کوفتش بشه. آخه من نمیخوام شیرینی رو به کام کسی زهر کنم. اینطوری طرف تا قیوم قیومت هم که شده باز هم با خیال راحت میاد و شکلات بر میداره و کامش همچنان شیرین میمونه.
به خیالش این ظرف شکلات جام اسکندره که هر چقدر ازش برداری بازم خودش پر میشه...

بی ربط:
من و این رضای لعنتی...

بی ربط 2:
فکرشو بکنین یه پسر عاشق رنگ صورتی باشه...

بی ربط 3 :
اگه خدا بخواد...
اه من هر چی سعی میکنم این تیکه کلام رو حذف کنم نمیشه... لعنتی

بی ربط 4:
توی بی ربط 3 میخواستم بگم که اگه همت کنم و همه چی بر وفق مراد باشه داستانی رو شروع کردم و سه صفحشو نوشتم که به نظرم جذاب خواهد بود...

MKJ Group 2002