تبليغاتX
Any Thing and No Thing
Any Thing and No Thing
زمان همه چیز را نابود می کند ...
نابودی می تواند مردن باشد یا
فرسودگی و کهنگی و یا تغییر و
تحول و در نهایت نیستی ...
=====================
آقا / خانوم :
لطفن تقاضای تبادل لینک نفرمایید .
حالم بهم میخوره . من فقط وبلاگهای
مورد نظر خودمو توی پیوندها میذارم .
وبلاگهایی که حاضرم بخونمشون .
سعی بیخود نکنین و جمله های
تخمی توی کامنتها ننویسید .
Menu
Friends
Sites
Date Archive
Previous Posts
نمیدونم با گوش دادن به " love Buzz " نیروانا و پشت بندش " جبر جغرافیایی " محسن نامجو ، چه حسی باید بهم دست بده ...
باید به تقلید کردن نامجو گیر بدم و فحش نثارش کنم یا اینکه به هنر خوب تقلید کردنش آفرین بگم ...
***
خیلی خیلی خیلی عقبم ...
چرا اینقدر دیر باید با این گروه ها آشنا بشم .
لعنت به عرف . لعنت به تعصب . لعنت به خرافات . لعنت به بیسوادی . فاک ...
لعنت به کورکورانه تقلید کردن ...
***
برای بار هزارم ازت معذرت میخوام . بابت اون حرفایی که از روی خامی بهت زدم و تو منو تحمل کردی .
من حتی به شوخی هم که شده نباید بهت میگفتم : نجس !...
معذرت میخوام .
باورش کن من تازه ...
***
جماعت! من ديگه حوصله ندارم ،
به خوب اميد و از بد گله ندارم ،
گر چه از ديگرون فاصله ندارم ،
کاری با کار اين قافله ندارم ...
***
پ.ن :
یکی از دوستان راست گفته که :
نباید منظورتو تفصیر کنی و لازم هم نیست توضیح اضافی تر بدی ...
چون اونی که باید بفهمه میفهمه ...  
1_ منصرف شدم . دیگه قصد ادامه ماجرای خودم و بهلول رو ندارم . دلیلش هم به شما مربوط نیست . شاید هم ادامه ماجرا رو توی وبلاگ خود بهلول و حتی شاید توی وبلاگ کیزد بتونید دنبال کنید . البته شاید ...

2_ شاید در این وبلاگ رو تخته کنم چون اصلن از کارم راضی نیستم و در ضمن احساس راحتی نمیکنم .
در واقع پیله ای که به دور خودم تنیدم وسط راه پاره شد . لازمه که از اول برای خودم یه پیله نو بتنم .
ولی فعلن لنگ در هوا موندم ...

3_ نسبت به شش ماه پیشم خیلی تغییر کردم ... خیلی ، کمه ... الآن یه چیز دیگم ...
الآن دیگه کاملن میتونم به خودم لقب " مورسو " بدم .

4_ با این حال امروز تولد بهلوله . من تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که چنتا والپیپر به پیوست ذیل از یکی از معدود عشقهاش بذارم .
البته یه عشق دیگه هم جدیدن پیدا کرده و از من خواسته محترمانه ازش خواستگاری کنم . ولی بدبختانه من ازین چیزا سر در نمیارم ... بهتره خجالت رو بذاره کنار و خودش مستقیمن وارد عمل شه . شاید هم کیزد بتونه اینکارو براش انجام بده .

پیوست :

*** باشد تا همگی رستگار شویم ... ***

و اما ادامه پست بیگ بنگ ...
من توی کودکیم بچه گوشه گیری بودم . در عین حالیکه دلم میخواست با بچه های دیگه باشم ولی همیشه حتی توی جمع هم خودمو تنها میدیدم . حتی برادر و خواهر کوچیکترم منو توی بازیهاشون راه نمیدادن . مامانم که معلم بود و دو شیفته کار میکرد . بابامم که همیشه خدا تبلیغ بود هر چند اگه هم بود اهمیتی به ما نمیداد . توی مدرسه هم تنها بودم و سرم به درس خوندن گرم بود . یادمه دل درد های خیلی شدیدی داشتم که نصفش بخاطر تغذیه نامناسب بود و نصفش به دلیل غصه خوردن . وقتی که خوندن رو یاد گرفتم تونستم تنهاییمو با خوندن کتاب داستان و کشیدن نقاشی و انجام تکالیف مدرسه پر کنم ولی در نهایت بازم تنها میشدم و زانوی غم به بغل میگرفتم و چشم به در ، منتظر میشدم تا مامانم خسته از راه بیاد و محبتشو نثار من کنه . تنها دلخوشی من همون کارتونهای خاطره انگیز تلویزیون بود . دوران ابتدایی من اینجوری گذشت . دوران خیلی سیاهی بود .
وارد راهنمایی شدم و یه محیط تازه ترو تجربه کردم . به خودم گفتم باید دنبال پیدا کردن دوست باشم . این شد که با محمد . م ( داداشم بهش میگفت میرزا جنگلی ) که درست روبروی خونه ما خونه داشتن دوست شدم و تا دیپلم اونو به عنوان صمیمی ترین دوستم به حساب میاوردم . ولی خب اشتباه میکردم چون مثل انگل بود . آره انگل بهترین واژه ایه که میتونم توصیفش کنم . چند دوست دیگه هم در محل زندگی داشتم که اونا هم چنگی به دل نمیزدن . این دوران هم سیاه بود .
وارد دبیرستان شدم . سال اولش یکی از بدترین دوران تحصیلی من بود . حتی حاضر نیستم بهش فکر کنم . ولی در عوض دوم و سوم رو توی هنرستان فنی حرفه ای ، نسبتن خوب گذروندم . همین سالها بود که روند جدیدی رو پیش گرفتم تا از تنهایی دربیام . سعی کردم با شیطنت کردن و ضایع بازی و کمک کردن به دیگران ، دوستان بیشتری رو دور خودم جمع کنم که الحق موفق هم شدم . گاهی حتی برای نگه داشتن این دوستها دست به تحقیر کردن خودم میزدم تا توجهشون رو جلب کنم . ولی با تمام این حرفها بازم تنها بودم . هفده سال تنهایی رو تجربه کردم که البته یک سوم تنهایی که مادرم کشید هم نمیشه .
دیپلمو گرفتم و بالاخره چرخ روزگار هم به کام من چرخید و با قبولی توی کنکور وارد دانشگاه شدم و رشته الکترونیک رو ادامه دادم . در این دوران بود که تفکرات من در زمینه مذهب و جامعه و اطرافیان کمی تغییر و تا حدودی پیشرفت کرد . مدل مو گذاشتم و یقه پیراهنو باز کردم . افرادی رو هم که به اصطلاح دوست قدیمی ( به واقع انگل ) بودن کنار گذاشتم و دوره جدیدی رو شروع کردم . دوستانی که من در دو سال دانشگاه پیدا کردم بهترین دوستان تموم عمرم بودن . البته هنوز کمی از آثار کارهای قدیمم در من وجود داشت و هنوزم وجود داره که مهمترینش جلب توجه کردن هستش . دوستانی رو پیدا کردم که احساس کردم منو بدون هیچ چیز اضافه ای دوس دارن . با " شینوه " آشنا شدم که توی مسیر زندگی من یکی از موثرترین افراد بود . با برو بچ گروهمون آشنا شدم که دوستان خیلی خوبی بودن .
***
تا اینکه کسی رو پیدا کردم که قبل از این که احساس کنم اون منو دوست خواهد داشت ، خودم خیلی دوسش دارم . هر وقت به بهلول نگاه میکنم نوعی تنهایی رو که تو چشماش موج میزنه میبینم و به یاد خودم میفتم . صد البته که علاقه من به نقاشی کردن و کتاب خوندن که واقعی ترین دوستان همیشگی من در تنهایی بودند ، پیش زمینه ای شد تا بهلول تبدیل به بهترین دوست من بشه . وقتی با بهلول هستم به هیچ وجه لازم نیست آدم دیگه ای باشم . من حتی در داخل خونواده و حتی با شینوه هم نمیتونم خود خودم باشم .
ولی وقتی من با بهلول هستم ، دقیقن خود خود خود خود خود خود خود خود خود خود خود خود خود خود خود خود خود خود خود خودم هستم . این بهترین حسیه که آدم میتونه داشته باشه .
خب بعد این همه چس نفسی بهتره که ادامه داستان من و بهلول رو توی پست بعدیم بنویسم .
***
پ.ن :
فیلم پیشنهادی امشب من " گربه ای روی سقف شیروانی داغ " هستش که خیلی پسندیدمش .
پل نیومن که عالی بود . تعریف سینه های الیزابت تایلرم که از قبل شنیده بودم ... حتمن این فیلمو ببینین چون فیلمنامه خیلی خوبی داره و دیالوگاش محشرن ...
پ.ن 2 :
ملت بیکارن پا میشن و میان قم برای چی ؟؟؟ سه میلیون نفر زائر به علاوه جمعیت دو سه میلیونی خود قم !!! عققققق ...
ایستگاه صلواتی هم دیگه بدتر ... خیابونهای کالسکه روی قم رو که دیگه نگو ... جالب میشه توی این هیری ویری امام زمان (ره) هم ظهور کنه و خین و خینریزی راه بندازه ... هه هه هه ... 
یه ماهی از شروع ترم اول دانشگاه در سال هزار و سیصد و هشتاد (2001) گذشته بود . من هنوز گوشه کلاس میشستم و بچه های کلاس رو زیر نظر میگرفتم . به غیر از " ایران " که تو هنرستان با هم بودیم و " هاشم " که هم محلی بودیم ، با یکی دو نفر دیگه هم تریپ رفاقت رو ریخته بودم ولی هنوز به فضای کلاس عادت نکرده بودم .
چند روزی گذشت . یکی از روزا که از زنگ تفریح برمیگشتم ، دیدم که بچه های کلاس دارن میخندن و چند نفر هم پای تخته سیاه وایسادن . روی تخته پر شده بود از نقاشی . البته بیشتر شبیه کاریکاتور بود . خیلی برام جالب بود . فورن به قیافه بچه ها نگاه کردم تا بلکه بتونم تشخیص بدم که کاریکاتورو کی کشیده . حدس میزدم که صاحب کاریکاتور باید به خاطر خلق اثرش ، قیافه مغرورانه ای به خودش گرفته باشه . توی ردیف اول که چیزی به چشم نخورد . به غیر " شینوه " آخر کلاسی هام که معمولن اراذل و اوباش بودن . کار جلال و ممد باربی و عباس هم که نمیتونست باشه . ایرانم که نقاشی بلد نبود .
شاید کار غلام باشه . ولی نه ، کار اونم نیست . هاشمم که عشق آی سی و  ال ای دیه . حسن که عشق هیئته . محمدم که همش تو چت روما وله . این پسره !... اسمش چی بود ؟ آهان ، یادم اومد ... بهلول ... با چه قیافه سردی به تخته سیاه زل زده . عمرن کار این باشه . معلومه ازون دهاتیاست . راسی چرا من تا جالا روش زوم نکرده بودم ؟ معلومه تا حالا کاریکاتور ندیده که اینقدر هاج و واج داره به تخته سیاه نگاه میکنه .
خیلی دلم میخواست بفهمم کاریکاتور کار کی بود . ولی صاحبش هر کی که بود سکوت کرده بود .
***
کم کم داشتم به فضای کلاس عادت میکردم . آخه من جزو اون دسته از بچه هایی بودم که با یکی دوتا از همکلاسیهای آرومم یه گروه تشکیل میدیم و وقتهای اضافیمون رو به صورت پاستوریزه با هم میگذرونیم . هر چند که این پاستوریزه بودن توی دانشگاه خیلی طول نکشید و بعدها اسم گروهمون هم به گروه کسخلها معروف شد . خلاصه اینکه من و ایران و غلام و هاشم و حسن و محمد یه گروه تشکیل دادیم . بهلول هم کمی بعد به خاطر دوستی با محمد و حسن وارد گروهمون شد . درس هممون خوب بود و باغ وسط دانشگاه هم پاتوقمون شد . من کم کم متوجه شدم که بهلول کم و بیش توی ادبیات و هنر هم دستی داره ولی اصلن به قیافش نمیخورد . البته این نظر اون موقع من بود . خیلی زود رابطه دوستانه ای بین من و بهلول شکل گرفت که کاملن محسوس بود . من حالا دیگه متوجه شده بودم که کاریکاتورها کار کی بوده و این بیشتر باعث کنجکاوی من نسبت به بهلول میشد . یادمه اوایل برای اینکه سربسرش بذارم به شلوار آلبالویی رنگی که خیلی ازش متنفر بود ، گیر میدادم . اونم میگفت که باباش براش خریده . هر روز بعد از اتمام کلاسا یه مسیر کوتاه رو با اعضای گروه طی میکردیم تا برسیم به ایستگاه اتوبوس . در طول راه از خودمون و اهداف و آرزوهامون میگفتیم . تن صدای بهلول برای من خیلی جالب بود . در حالیکه حسن و محمد خیلی مسخرش میکردن . جالبی گروهمون این بود که رفتارهای هر کدوم از اعضای گروه در اسم گذاری گروه نقش موثری داشت که البته افتخار این اسمگذاری هم نصیب من شده بود . رئیس گروهمون هم " ایران " بود که الآن دیگه رفته قاطی باقالیها . من و بهلول وزیر دست راست و چپ گروه بودیم . شده بودیم عینهو بچه مهد کودکیها و بازیهاشون .
چند هفته ای مثل خواب گذشت .
***
این که گفتم مثل خواب گذشت دلیل داره . چون هرچی که فکر کردم بازم یادم نیومد که چطوری بهلول داشت یکی پس از دیگری رقباش رو پشت سر میذاشت و خودش رو در صدر بهترین دوستای من جا میداد .
البته برای شفاف کردن این موضوع دوستی من و بهلول ، لازم میدونم به سبک نویسنده های روسی جفت پا بپرم وسط داستان و کمی از تاریخچه زندگی خودمو بگم .
ادامه دارد ...

روز _ داخلی _ شبستان کنار حرم
تعداد زیادی آدم سرتاسر سالن روی فرشها نشسته اند . بعضی ها مشغول مطالعه هستند . بعضی مشغول مباحثه و بعضی هم مشغول نماز خواندن . خادم حرم هم دائم کسانی را که خوابیده اند بیدار می کند و به آنها تذکر می دهد که مسجد جای خوابیدن نیست . بهلول و کیزد و پوریا نیز وسط سالن نشسته اند .

_______ کیزد : ببینین . من یه سوال ازتون میکنم هر کی نظرشو توی کاغذ بنویسه .
_______ پوریا : ( به کیزد نگاه می کند ) چه سوالی ؟
_______ کیزد : فرض کنین دوازده ماه و یک روز اضافی سال کبیسه به آخر عمرتون باقی مونده .
___________ شما هم مجبورین هر ماه رو با یه آدم زندگی کنین .
___________ اون روز اضافی هم آخرین روز زندگیتونه و باید با نفر سیزدهم سر کنین .
___________ اون آدما کیان ؟؟؟ در ضمن ترجیحن به ترتیب اولویت بگین .
_______ بهلول : هر کیو که بخوایم میتونیم انتخاب کنیم دیگه ، نه ؟
_______ کیزد : آره .
_______ پوریا : من همین الآن نفر سیزدهم رو انتخاب کردم .
_______ کیزد : کیه ؟ ( کیزد لبخندی می زند ) حتمن هیتلره ، نه ؟
_______ پوریا : حالا صبر کن بنویسم ، خودت میبینی .
_______ بهلول : حالا کاغذ از کجا بیاریم ؟
_______ پوریا : بیا اینم کاغذ . ( یک خودکار و چند تکه کاغذ از کیفش در می آورد و به بهلول و کیزد می دهد )
_______ بهلول : ( تعجب می کند ) این چیه ؟ اه . همیشه از قیافه این لاریجانی حالم بهم میخورده .
_______ پوریا : انتخابات مجلس که بود ، یه پسره تو خیابون داشت یه عالمه برگ نامزدی این مرتیکه رو پخش میکرد .
___________ منم دیدم پشتش سفیده ، به زور یه عالمه ازش گرفتم تا به جای چرک نویس استفاده کنم .
___________ این دیگه آخرین برگشه . ( پوریا نیشخند می زند )
_______ بهلول : ای گدا .
_______ کیزد : ( با قیافه ای مصمم ) موافقم .

هر سه نفر مشغول نوشتن می شوند . بهلول و کیزد گزینه های خود را به یکدیگر نشان می دهند و می خندند . پوریا هنوز مشغول نوشتن است . کیزد می خواهد کاغذش را نگاه کند ولی پوریا مانع او می شود . خادم حرم از کنار آنها می گذرد و بار دیگر به عده ای که خوابیده اند تذکر می دهد . پوریا نوشتن را تمام می کند و برگش را به هر دو نفر نشان می دهد .
***
روی کاغذی که پوریا گزینه هایش را نوشته ، این عبارات دیده می شود :
_ فروردین : آل پاچینو جون
_ اردیبهشت : خواهران تاتو ( محض خنده و عیش و نوش )
_ خرداد : تیم برتون
_ تیر : علی بن ابیطالب ( دوس دارم بفهمم چقدر این چیزایی که میگن حقیقت داشته ! )
_ مرداد : آدولف هیتلر
_ شهریور : زیگموند فروید
_ مهر : زلیخا ( به خاطر خیلی سوالها و ایضن عیش و نوش و تفریح )
_ آبان : دختر داییم ( ولی چون امیدی نیست ، ترجیح میدم این ماه دوست داشتنی رو با خودم خلوت کنم )
_ آذر: چارلی چاپلین
_ دی : سیاوش قمیشی
_ بهمن : خیام
_ اسفند : صادق هدایت عزیزم
_ و آخرین روز عمرم : بهلول بن لولهنگ بن بهلول شوشتری
***
پ.ن :
آقایان کیزد و بهلول عزیز گیر ندید که چرا کمی اغراق کردم . نمکش به اغراقشه ...
پ.ن 2 :
دوستان به اینکه روز اضافی سال کبیسه هم جزو ماه اسفند حساب میشه ، لطفن گیر ندن .
ما با تموم بی سوادیمون این چیزا حالیمون میشه ...
پ.ن 3 :
البته خودتون که میدونین با گذشت زمان ، ممکنه نظر آدم تغییر کنه .
صدای سرسام آور سوت توی مغزم پیچیده و داره دیوونم میکنه . هر طور شده چشامو باز میکنم تا ببینم چه خبر شده . این دیگه چیه ؟؟؟ یعنی چه ؟؟؟ غیر ممکنه . دارم دو بعد مکانی مختلفو یه جا میبینم . یکی سمت راست . یکی سمت چپ . نکنه تبدیل به یه آفتاب پرست شدم . توی تصویر سمت راست یه عالمه خون رو میبینم که پاشیده شده روی در و پیکر و صندلی ماشین . یه چیزایی هم شبیه به تیکه های متلاشی شده مغز رو میبینم که چسبیده به شیشه عقب ماشین . توی تصویر سمت چپی هم قسمت جلوی ماشینو میبینم . جولز پشت فرمونه و داره با وینسنت دعوا می کنه . وینسنت یه هفت تیر دستشه که داره ازش دود بلند میشه . یه دونه چشم از حدقه درومده هم با رگ و پیش چسبیده به پشت صندلی وینسنت .
_ جولز : چیکار کردی احمق ؟!.
_ وینسنت : تقصیر خودت بود که ماشینو انداختی تو دست انداز .
دوباره به تصویر سمت راستی دقت میکنم . گوشه سمت چپش یک جسد میبینم که سر نداره و اون یکی چشمم از گردنش آویزونه . جولز و وینسنت از ماشین پیاده میشن و بعد از یه ساعت برمیگردن . جولز رو توی تصویر سمت راست میبینم که داره دستش رو به طرف من نزدیک میکنه . تصویر سمت راست سیاه میشه . وینسنت توی تصویر سمت چپ داره ملافه های سفیدی رو روی روکش صندلی ماشین میکشه و همش غر میزنه . تصویر سمت چپ میچرخه و من جولز رو میبینم که داره تکه های متلاشی شده مغزمو میریزه توی کیسه . بعدش چشم منو میندازه توی کیسه و تصویر سمت چپ هم سیاه میشه . من دیگه هیچی نمیبینم .
***
سرم درد میکنه ولی دیگه صدای سوت از بین رفته . انگار دارم یه صدایی میشنوم . آره . درسته . صدای دینگ دانگ پاندول یه ساعته . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . صدا لحظه به لحظه بلندتر میشه . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . دینگ دانگ . احساس میکنم جلوی ساعت ایستادم ولی همه جا کاملن تاریکه . دینگ دانگ . دوازدهمین ضربه پاندول هم نواخته میشه . کورمال کورمال به طرف ساعت میرم و دستمو به پاندول ساعت میزنم و بعد دیوار کنار ساعت رو میگیرم و پیش میرم . دستم به یه چیزی میخوره . فکر کنم دستگیره دره . دستگیره رو میکشم تا در باز بشه . صدای جیر جیر لولای در شنیده میشه که معلومه به روغنکاری نیاز داره . در باز میشه و ناگهان نور شدیدی میزنه توی چشام . کم کم چشام به نور عادت میکنه . درون چارچوب در ، منظره یه باغ بزرگ سرسبز دیده میشه . هوا هم ابریه . به خودم جرات میدم و وارد باغ میشم . یاد باغهای تو خونه های مجلل انگلیسی میفتم . عجب جای قشنگیه . نسیم خنکی صورتمو نوازش میده . انگار داخل خود بهشتم . صدای بچه ای رو میشنوم که داره آواز میخونه ولی من زبونش رو نمیفهمم . به صدا نزدیک میشم و از پشت یکی از پرچین های وسط باغ نگاهی به بچه میندازم . یه دختر بچه سیزده چهارده سالست . منو میبینه و به سمتم میاد . یه دور به دور من میچرخه و روبروم وای میسه و میخنده . انگار تا حالا توی عمرش کسی مثل منو ندیده . به خودم نگاه میکنم . لباس خواب راه راهی پوشیدم و پا برهنم . چیزی ازم میپرسه ولی من زبونشو نمیفهمم . فکر کنم داره اسممو میپرسه . خودمو به اسم تام معرفی میکنم . ولی اسم من که تام نیست . برای چی این اسمو گفتم . با این حال احساس میکنم که واقعن اسمم تامه . دست منو میگیره و با هم توی باغ میدویم . کلی بازی میکنیم . اون هرچی میگه من گوش میکنم . خیلی خوب طناب میزنه ولی من بلد نیستم . بهم میخنده ولی من ناراحت نمیشم . احساس میکنم کم کم متوجه زبونش میشم و میفهمم چی میگه . خیلی بهمون خوش میگذره . هر بازی که تموم میشه و بازی جدید رو شروع میکنیم رنگ و مدل لباس دخترک هم عوض میشه . بالاخره خسته میشیم و روی یکی از نیمکتهای کنار پرچین میشینیم . از داخل سبد کوچیکش یه کلوچه بیرون میاره و میده به من و یکی هم برای خودش برمیداره . یه پسر بچه تپل به ما نزدیک میشه و روی نیمکت درست روی پای من میشینه . من میترسم . ولی بعد خوب که دقت میکنم چیزی احساس نمیکنم . اون پسربچه هم انگار اصلن منو نمیبینه . پسر بچه با دختر صحبت میکنه و یه کلوچه ازش میگیره . من زبونش رو نمیفهمم . پسربچه بعد از خوردن کلوچه بلند میشه و میره . دختر خودش رو به من میچسبونه و ازم سوالی میکنه .
_ دختر : چرا داداشم تو رو ندید . وقتی رو پات نشسته بود انگار از تو رد شده بود .
_ من : نمیدونم . من اصلن بدنشو حس نکردم .
صدای زنی به گوش میرسه . دختر بلند میشه . منم بلند میشم . دختر میگه که باید بره به مادرش کمک کنه و چند قدم به سمت زن میدوه ولی یه دفه وای میسه . به طرف من برمیگرده و بهم نزدیک میشه . منو بغل میکنه و لپمو میبوسه . من سرخ میشم .
_ دختر : فردا همین جا و همین موقع میبینمت .
اینو میگه و دور میشه . من دستی به لپم میزنم و احساس عجیبی دارم . دوباره روی نیمکت میشینم و منتظرش میشم و به فکر فرو میرم .
***
بارون میاد . شب میشه . صبح میشه . ظهر میشه . رگبار میزنه . بعد از ظهر میشه . ولی من هنوز روی نیمکت نشستم و ساعت موعود فرا رسیده . لباسم تبدیل به یک دست کت و شلوار شیک شده و یه کلاه هم سرمه و یه سیگار برگم لبمه . حسابی قد کشیدم . صدای سوت قطار رو از پشت پرچین میشنوم ولی خبری از دخترک نیست . کلافه شدم . مرد تپلی به من نزدیک میشه و کاغذی رو زیر سنگی روی نیمکت میذاره و میره . از تپل بودنش حدس میزنم که برادر دخترست . نامه رو برمیدارم و میخونمش .
_ صدای دختر : عزیزم متاسفم . من نمیتونم با تو باشم . تو باید تنها به سفر بری .
با دلتنگی از پرچین عبور میکنم و سوار قطار میشم . مامور ایستگاه اشاره میکنه که قطار میخواد حرکت کنه . به داخل واگنی میرم تا کمی بخوابم ...
طی یک اقدام انقلابی تمام پستهایی که این هف هش ده ماهه نوشتم رو دیلیت کردم ...
به غیر از سه چهارتاشون . دلیل خاصی ندارم .
نمیدونم ... شایدم ... چیزه ... راستیتش ...
چطور بگم ... از این طرح امنیت ملی که توی اینترنت راه افتاده بدجوری ترسیدم ...
آخه از خودم خیلی اطلاعات شخصی داده بودم که به بیضه راستمون هم نبود ...
ولی از جونمون که سیر نشدیم و هنوز آرزوی دیدن کلی فیلم به دلمون مونده ...
البته من هنوز تو گفتن حرفای بالا 18 سال و یا سیاسی پروایی ندارم ...
ولی باید سعی کنم که ردی از خودم نذارم ...

برای دومین بار توی عمرم دلم میخاد واسه یه نفر دیگه گریه کنم .
بار اولش سال 74 واسه پدر بزرگم ( پدر مادرم ) بود .
و این بار دو صد افسوس بیشتر ...
راستش زبونم بند اومده نمیدونم چی باید بگم ...
دیگه چیزی نمیبینم . انگار کف کلاس یه باتلاقه که من دارم توش فرو میرم . پلکام بسته است و گوشه چشام میسوزه . احساس معلق بودن میکنم . ولی نه بیشتر احساس فرو رفتن در اعماق یه باتلاق رو دارم . لحظه به لحظه فشار بیشتری به بدنم میاد . مزه تلخی رو روی زبونم حس میکنم . مزه ای شبیه قیر . نفسم بند اومده . الآنه که ریم پر از قیر بشه . دست و پاهامو نمیتونم تکونه بدم . خدایا من کجام ؟ احساس چروکیدگی روی پوستم میکنم . این دیگه چیه ؟ انگار یکی دستمو گرفته و داره منو بالا میکشه . ناخنهای دستش توی مچ دستم فرو رفته و درد تیز و سیخ مانندی رو تجربه میکنم ولی مهم نیست چون داره منو بالا میکشه . میخواد منو نجات بده .
حالا احساس میکنم سرم از باتلاق بیرون اومده ولی هنوز چشامو نمیتونم باز کنم چون قیر پلکامو بهم چسبونده هنوز ناخنای تیزشو احساس میکنم . داره بدنمو میکشه بیرون . حالا منو ولو میکنه روی زمین و با دوتا دستاش سینمو فشار میده . مقداری قیر از توی گلوم بیرون میاد و بعدش سلفه میکنم . بدنم داره یخ میزنه . چشامو بزور باز میکنم . صورت یه دختر آسیای شرقی رو میبنم که با غرور خاصی به من نگاه میکنه . یه صلیب شکسته هم به گوشش آویزونه و یه لبخند ضعیف و کم جونم روی لباشه . بارون شدیدی میباره و قیرهای روی صورتم دارن پاک میشن . پلکامو میبندم تا قیر پشتشونو پاک کنم . یادم نمیاد از دختره تشکر کرده باشم واسه همین فورن چشامو باز میکنم ولی دختره دیگه اینجا نیستش . شدت بارون کم شده و صدای برخورد امواج با موج شکن رو میشنوم . سرمو کمی بلند میکنم و خودمو کنار یه اسکله میبینم . میخام بلند بشم ولی رمق ندارم . سرمو دوباره روی زمین میذارم و چشامو میبندم و به صدای مرغان دریایی و بوق کشتی گوش میدم . همه چیز برام عجیبه . احساس میکنم کسی رو از دست دادم . ولی من که کسی رو نداشتم .!! قطره های بارون صورتمو نوازش میدن . صدای اطراف کم میشه و من توی مغزم یکی از آهنگای موریکونه رو پلی میکنم . چه موسیقی زیبا و مسحور کننده ای .!! ناگهان چیزی رو روی پاهام حس میکنم . سنگینیش به اندازه وزن خودمه . شاید بختک روم افتاده . داره می خزه و خودشو رو بدنم بالا میکشه و حالا اونو روی کل بدنم احساس میکنم . بدن سردم کم کم شروع به گرم شدن میکنه . چشامو باز میکنم آسمون سیاهه و داره قطره های بارون رو به صورت من شلیک میکنه . آسمون ناپدید میشه و صورتی جلوی چشام ظاهر میشه . باورم نمیشه این خودشه . همون چشمای زیبا . همون لبخند شیرین . موهای خیسش که آویزون شده داره صورتمو قلقلک میده . صورتشو نزدیک میکنه و به صورتم میچسبونه . چشام ناخواسته بسته میشن . حرارت بدنم بالاتر رفته . دستام ناخواسته بدنشو چنگ میزنن . پاهام ناخواسته به پاهاش قفل میشن . این چیزیه که همیشه میخواستم . لطیف ترین حس دنیا . ایکاش تو همین لحظه میمردم تا این احساس ابدی بشه . چند لحظه بسیار کوتاه به اندازه عمر کل کهکشونها میگذره . خوش طعمترین گل سرخ دنیا !!!...
ناگهان صدای وحشت انگیزی شنیده میشه . صدایی شبیه شلیک گلوله از یه اسلحه مگنوم . دیگه چیزی حس نمیکنم . دست و پاهام چیزی رو حس نمیکنن . اصلن دیگه دست و پاهامو حس نمیکنم . دیگه صدای بارون رو نمیشنوم . پژواک صدای شلیک توی مغزم بینهایت ادامه داره . مخم داره سوت میکشه ... سووووو ...

( لینک قسمت قبلی )
یکی یکی شماره ها رو نگاهشون کردم . اولی رو نوشتم توی دفترچه تلفن آهنربایی جیبی جدیدم . سعی کردم خوش خط بنویسم . دومین شماره رو هم نوشتم توش . سومی رو خط زدم . چهارمی هم مال " بهلول " بود . اگه کل حافظموهم از دست بدم بازم این شماره یادم میمونه , با این حال نوشتمش توی دفترچم .
خلاصه ... خط زدم و خط زدم و نوشتم و خط زدم و نوشتم و خط زدم و خط زدم و استخاره کردم و خط زدم و نوشتم و یادش افتادم , عصبانی شدم و خط خطیش کردم و نوشتم و تکراری هارو هم خط زدم و نوشتم و خط زدم و خط زدم و خط زدم ... مردشور اون ترکیبش رو هم خطش زدم و نوشتم و خط زدم و خط زدم و خط و خط و خط و خط ... رفت و برگشت و منحنی و شکسته و شکلک میکی موس و میکروبین و خط و خط و خط ...
آخرش هم یه خط کلی روی همه خط خطی هام کشیدم و آخیشی گفتم و دفترچه رو پاره و پورش کردم . ده سال پیشا خریده بودمش از همون پاساژی که امروز دفترچه جدیده رو خریدم .
راحت شدم . احساس سبکی میکنم درست مثه اون عرب پشمالوی بوگندویی که سالهاست حموم نرفته و حالا نه تنها رفته حموم بلکه حسابی از خجالت تیغ و واجبی هم درومده ...
مدتها بود که هر کی دفترچه تلفنم رو میدید بهم میخندید . این همه شماره . مگه یه آدم چقدر میتونه دوست و آشنا داشته باشه . اگه هر دو روز یه بارم به یکیشون زنگ بزنی بازم آخر سال شماره اضافی میاد . اصلن مگه تو صد و هیژدهی ...
دفترچه جدیدم خیلی خوش خط شده . همش هیفده هیژده شماره توشه . یکی دوتا شماره هم بهش اضافه کردم . چی ؟ آره " کژوان " جون شماره تو رو هم نوشتم . فکر کنم یه صد و سی چهل نفری رو توی دنیای دفترچه ام به قتل رسوندم و روشون خط کشیدم . اصلن آدم اسم و شماره هر کسی رو که نباید تو دفترچش بنویسه ...
خط زدم ولی مگه میشد آدم با دیدن شماره ها یاد صاحباش نیفته ... اینکه چطور باهاشون آشنا شدم . اینکه چه مدت زمانی رو باهاشون گذروندم یا نگذروندم . اینکه چطور از هم جدا شدیم یا نشدیم . اینکه توی زندگیم چه نقشی داشتن . ( مخصوصن اون میثم کهکی پست فطرت که باباشم سپاهیه . بد بختی سه سالم از من کوچیکتر بود . رفیق بند کیف ... ) .
و جالبتر اینکه توی شماره هایی که نوشتم و شماره هایی که خط زدم حتی یه اسم دختر هم لاشون نبود . اینکه چه تفسیری از این حرفم باید بکنین , نمی دونم ؟!... اینکه از این بابت باید افسوس بخورم یا خوشحال باشم , نمی دونم ؟!... به هر حال احساس میکنم یکی از سردردهایی رو که هف هش ده سالی میشد داشتمش ولی بهش توجه نمیکردم از بین رفته و مغزم سبکتر شده ...
ای کاش میشد خاطره هاشون هم از مغزم دیلیت میشد . البته به جز یکی دو سه تاشون که روزگار باعث جدایی ما شد .
آخیش ... خط زدم و راحت شدم .

پ . ن :
پستم یه جاهاییش آدمو یاد یکی از پستای " میس . رها " میندازه .
اینکه حالا من دارم ادای دین میکنم یا اینکه سرقت ادبی کردم یا اینکه اقتباس کردم یا اینکه هیچکدومش , بماند ...

Powered by : MKJ Group (2002)