روز _ داخلی _ شبستان کنار حرم
تعداد زیادی آدم سرتاسر سالن روی فرشها نشسته اند . بعضی ها مشغول مطالعه هستند . بعضی مشغول مباحثه و بعضی هم مشغول نماز خواندن . خادم حرم هم دائم کسانی را که خوابیده اند بیدار می کند و به آنها تذکر می دهد که مسجد جای خوابیدن نیست . بهلول و کیزد و پوریا نیز وسط سالن نشسته اند .
_______ کیزد : ببینین . من یه سوال ازتون میکنم هر کی نظرشو توی کاغذ بنویسه .
_______ پوریا : ( به کیزد نگاه می کند ) چه سوالی ؟
_______ کیزد : فرض کنین دوازده ماه و یک روز اضافی سال کبیسه به آخر عمرتون باقی مونده .
___________ شما هم مجبورین هر ماه رو با یه آدم زندگی کنین .
___________ اون روز اضافی هم آخرین روز زندگیتونه و باید با نفر سیزدهم سر کنین .
___________ اون آدما کیان ؟؟؟ در ضمن ترجیحن به ترتیب اولویت بگین .
_______ بهلول : هر کیو که بخوایم میتونیم انتخاب کنیم دیگه ، نه ؟
_______ کیزد : آره .
_______ پوریا : من همین الآن نفر سیزدهم رو انتخاب کردم .
_______ کیزد : کیه ؟ ( کیزد لبخندی می زند ) حتمن هیتلره ، نه ؟
_______ پوریا : حالا صبر کن بنویسم ، خودت میبینی .
_______ بهلول : حالا کاغذ از کجا بیاریم ؟
_______ پوریا : بیا اینم کاغذ . ( یک خودکار و چند تکه کاغذ از کیفش در می آورد و به بهلول و کیزد می دهد )
_______ بهلول : ( تعجب می کند ) این چیه ؟ اه . همیشه از قیافه این لاریجانی حالم بهم میخورده .
_______ پوریا : انتخابات مجلس که بود ، یه پسره تو خیابون داشت یه عالمه برگ نامزدی این مرتیکه رو پخش میکرد .
___________ منم دیدم پشتش سفیده ، به زور یه عالمه ازش گرفتم تا به جای چرک نویس استفاده کنم .
___________ این دیگه آخرین برگشه . ( پوریا نیشخند می زند )
_______ بهلول : ای گدا .
_______ کیزد : ( با قیافه ای مصمم ) موافقم .
هر سه نفر مشغول نوشتن می شوند . بهلول و کیزد گزینه های خود را به یکدیگر نشان می دهند و می خندند . پوریا هنوز مشغول نوشتن است . کیزد می خواهد کاغذش را نگاه کند ولی پوریا مانع او می شود . خادم حرم از کنار آنها می گذرد و بار دیگر به عده ای که خوابیده اند تذکر می دهد . پوریا نوشتن را تمام می کند و برگش را به هر دو نفر نشان می دهد .
***
روی کاغذی که پوریا گزینه هایش را نوشته ، این عبارات دیده می شود :
_ فروردین : آل پاچینو جون
_ اردیبهشت : خواهران تاتو ( محض خنده و عیش و نوش )
_ خرداد : تیم برتون
_ تیر : علی بن ابیطالب ( دوس دارم بفهمم چقدر این چیزایی که میگن حقیقت داشته ! )
_ مرداد : آدولف هیتلر
_ شهریور : زیگموند فروید
_ مهر : زلیخا ( به خاطر خیلی سوالها و ایضن عیش و نوش و تفریح )
_ آبان : دختر داییم ( ولی چون امیدی نیست ، ترجیح میدم این ماه دوست داشتنی رو با خودم خلوت کنم )
_ آذر: چارلی چاپلین
_ دی : سیاوش قمیشی
_ بهمن : خیام
_ اسفند : صادق هدایت عزیزم
_ و آخرین روز عمرم : بهلول بن لولهنگ بن بهلول شوشتری
***
پ.ن :
آقایان کیزد و بهلول عزیز گیر ندید که چرا کمی اغراق کردم . نمکش به اغراقشه ...
پ.ن 2 :
دوستان به اینکه روز اضافی سال کبیسه هم جزو ماه اسفند حساب میشه ، لطفن گیر ندن .
ما با تموم بی سوادیمون این چیزا حالیمون میشه ...
پ.ن 3 :
البته خودتون که میدونین با گذشت زمان ، ممکنه نظر آدم تغییر کنه .