از وقتی که پیرمرد پا به سن کهولت گذاشته با لجاجت خاصی گام به گام قدمهایش را شمرده و محاسبه می کند گویی که می خواهد چیز خیلی مهمی را به دیگران خاطر نشان کند یا اینکه در پی اثبات حقیقت پنهانی می باشد. سابق بر این برایش مهم نبود که چند قدم بر می دارد و زمان را چگونه می گذراند ولی به هر حال پیری هست و هزار درد بی درمان و دودهایی که از کنده بلند می شود. با همه این تفاسیر کسی توجه چندانی به آن پیرمرد نمی کند. در واقع کسی علاقه ای به سرگذشت آن پیرمرد رنجور و درد کشیده ندارد. همه و همه بی اعتنا به گامهای پیرمرد و دویدن او در سیکل دایره واری که گویی تا ابد ادامه دارد پی کسب و کارشان می روند و تنها این من هستم که برای لحظه ای به یاد آن پیرمرد می افتم. آخر هر چه باشد نتیجه دویدن آن پیرمرد بر زندگی من هم تاثیر گذار است...
از جا بلند می شوم و لباسهایم را پوشیده و از خانه بیرون می زنم. مسیرم را به سمت نانوایی کج می کنم. نانوایی خلوت است. یک نفر افغانی از خلوت بودن نانوایی استفاده کرده تعداد زیادی نان جمع می کند. شاطر بعد از گرفتن پول از افغانی تعداد نانها را می پرسد. افغانی می گوید بیست و سه تا. من هم یک اسکناس صد تومانی پاره و کثیف به دست شاطر می دهم و در عوض یک نان کوچک و بی قواره و خمیر که قسمتهایی از آن هم سوخته برمی دارم و بیست و دو سنگ ریز و درشت داغ را از آن جدا کرده و دور می اندازم. آخرین سنگ که بیست و سومی آنها می باشد سنگ لجباز و یک دنده ای به نظر می رسد. جا خوش کرده در کله نان سنگک و مگر حاضر می شود که دور انداخته شود. به هر زوری که شده خودم را از شرش خلاص میکنم.
در مسیر نانوایی تا خانه چشمم به در خانه ای می افتد که نقش و نگار باستانی دارد. همان نقش و نگاری که ما یاد گرفته ایم به آن افتخار کنیم و باد به غبغبه مان (فکر کنم اشتباه نوشتم آخه سوادم بیشتر از این حد نیست) بیندازیم ولی قرار نیست خودمان هیچ غلطی بکنیم. همانطور که لقمه ای نان در دهانم می گذارم و می جوم شماره پلاک روی همان در نظرم را جلب می کند. بیست و سه.
نان را روی میز گذاشته و به داد کتری می رسم که از بس جیغ کشیده گلویش گرفته و بخار از دماغ و باقی سنبه سوراخهایش بیرون زده. صدای مجری از یکی از شبکه های تلویزیون را می شنوم که اعلام می کند ساعت هشت و بیست و سه دقیقه شده است. با شک و تردید به ساعت خانه نگاه می کنم. آری درست است. ساعت ما هم هشت و بیست و سه دقیقه را نشان می دهد. تعجب می کنم که چطور این بار ساعتمان زمان دقیق را نشان می دهد. از روی شوخی هم که شده لحظه ای تصور می کنم که هارولد لوید از عقربه ساعت خانه مان آویزان شده و هر آن ممکن است که سقوط کند. استکانم را پر از چای می کنم و جوری بین خودم و ساعت نگاه می دارم که هنگامی که هارولد لوید افتاد از دید من داخل دریای چایی بیفتد و نجات پیدا کند. هر چند که این احتمال را هم می دهم که آن وقت از داغ بودن چایی من که بخارش وحشتناک به نظر می رسد خفه شده و درجا بسوزد. مردک کله خر بیچاره.
دلم برایش می سوزد و آرزو می کنم که یک روز سرانجام همچون فارست گامپ دست از دویدن بردارد و به زندگی عادیش برگردد و دیگر هیچگاه در هیچ مسابقه دوی ماراتنی شرکت نکند چون به نظرم دوی ماراتن باید چیز خیلی کوفتی باشد.
پ.ن:
نمیدونم بابت این پستم و نوشتم باید بهتون کلید بدم یا نه؟؟؟
آخه اگه منظور منو از المانهاش نفهمید حسابی حسرت میخورم...
